دست نوشته های آریایی
وبلاگی برای دست نوشته های آریایی(بیوگرافی مدیریت وبلاگ در قسمت لینک های وبلاگ)
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
چه زیباست که عشق تو را به خدا نزدیک می کند و
چه تلخ است که همان عشق خدا را از یادت می برد و
تلخ تر از آن فاصله کوتاه زمانی بین نزدیک شدن و از یاد بردن است...
خدای من
چه لذتی داشت هنگامی که
بوسه ام روی لپ خرگوش بازی گوش
بعد از بیدار شدن از خواب هنوز محسوس بود...

توجه توجه
(دوستان خوب و عزیز،با آغاز و فرا رسیدن سال نو،یک نفر ظاهرا قصد اذیت و آزار
اینجانب رو داره،به طوریکه کامنت های زشت و نا مربوط با نام و آدرس من برای
یک سری از دوستان گذاشته،اطلاع رسانی کردم یه موقع سوء تفاهم نشه.
مرسی)
( به رسم هر سال، آپ آخر سالم را فقط برای دوستانی می نویسم که قلمشان ستودنی است و مهرشان افرزون، باعث افتخار و خوشحالی ست که دوستان پر مهر" همه لینکهای من" یک سال با علاقه دست نوشته های آریایی رو مطالعه کردند و نظرات مختلف دادند. به رسم دیرینه وبلاگم آپ آخر سال رو تقدیم به دوستان پر مهر و خوش قلم می کنم...)
داستان درد آلود
انگار همین دیروز بود که قلمم نوید طلوعی متفاوت
را ارزانی داشت و اما امروز
می نویسم که قلمم از توهم متفاوت نوید می داد.
بسی دشوار است که فقط یک داستان به روایت های مختلف سال به سال
تکرار می شود
بنوس در دیوان روزگار ای جیر جیر که:
مترسک سرگردان ما هنوز حیران می گریزد
و هم درد با توکای عزیز با تلخی
احساسی همچون حس عسل خاتون لحظات کلیشه ای را می گذرانند،تا
شاید گلبرگی خوش بو کمی هوا را برایشان شیرین کند
این نیز بگذرد اما گاهی به آسمان نگاه کن
و باز جای اندکی امید
است که خزان برگ های مریم پاییزی رو به اتمام است.
عزیزانم
چه دشوار است این درد مشترک ما
درد تکرار یک داستان درد آلود کلیشه ای به روایت های متفاوت
اما حضور ما در کنار هم شاید این درد را اندکی التیام بخشد
باشد که امید داشته باشیم
روزی آغاز می شود که پایان یابد زمستان قلممان
سال نو بر شما مبارک...
از رخت خوابی که بوی کثافت به خود گرفته
تا
پیشانی پینه بسته ای که جا نماز خود را شرمسار کرده
از رنگ های زیبا و مختلف
تا
تاری چشمان معشوقه
از اشک های نیست شده
تا
عقده تر شدن لبان تازه سبز شده
از سنگ حیرانی که دختر باکره روی آن نشسته
تا
دفتر خط خطی معلم قلمم دکتر عزیز
همیشه و همیشه سرنوشت این بوده که
آنکه دوست می داری و زبانت از فرط عشق قاصر از بیان و ابرازش بوده
آنکس در جای دگر کاسه همراهش را لبریز از عشق کرده
و همواره این بوده و هست و خواهد بود...

بنشین و بنویس بر کاغد پاره پاره
آوره
بازمانده
بیچاره
افتاده در چاله
تا خورده بی فایده
کاغذ رنگ رنگ
منگ منگ
غلط زنان افتاده در چاله
نوشته هاش
آواره
در چاله
آوازه خان می خندند
می ریزند
نوشته های رنگی
در غبار چاله
بوی فاحشه
بیرون میاد از چاله
می مونه اون تو
تنها یه آرزوی عاشقونه
یه حس غریبونه
کاغذ آواره
بیچاره
بازمانده
در چاله...
صدایی
روحی
وجودی
سرشار از یک لبخند
لبخند چهار پایان
لبخندی که نمایان کرده دندان های صورتی را
دعایی
نیایشی
خواهشی
از یک آینه
از پروردگارش
که تصویر نمایان را محو کند
تف بر سنگ بنفشی که روح را مکیده و کشیده تا

برای هیچ زندگی می کنم و
بر پوچ می خندم و
بر میخ می گریم
در عجبم که هیچ و پوچم نیست شده و
درکفشم میخ رفته و پیرآهنم پاره پاره
روحم چاک چاک وا رفته و در حیاط تیک تاک می کند ساعت و
و نسیمی دینگ دینگ کنان نوید اتمام حیات را می دهد و
کم کم ،نم نمک ،هق هق هق کنان می خندم و
در عجبم که هیچ و پوچم نیست شده...
نمی گذرند نگاه های پر حسرت مدعیان
نمی گذرند حرفهای عاشقانه گلهای رنگارنگ
نمی گذرند رطوبت بوسه های بچه گانه
نمی گذرند یاد ایام باران های نوازش گر
و چه سخت
می گذرند سایه های عدالت بر بام خانه های عشاق
می گذرند ادعای مدعیان عشق باز
وچه سخت تر
می گذرد آنچه در آینه رو به روی خود می دیدیم
می گذرد از آنچه به جسم معنا می دهد
و رنج آور ترین حقیقت تلخ دنیاست که
نمی گذرد که می گذرد نمی گذرد...!

مپندار نگاه دو کبوتر را.....
مپندار لبخند دختر همسایه را ...
مپندار بی خواب های هر شب را...
ادعای عاشقی نکنیم...
بهتر است کمی در عشق با دیده باز بنگریم
آن هنگام است که به راحتی در میابیم
عشاق واقعی چه کسانی هستند...
آن هنگام است که دیگر قلمم شرمسار می شود از یک مشت نوشته های رنگارنگ
ادعای عاشقی نکنیم...

همیشه حسرت داستان های عاشقانه را می خوردم
در آینه ای که روبه رویش ایستاده ام

صدای راه رفتن بر روی برف یخ زده
من را یاد دل های یخ زده ای می اندازد که احساس دیگران را
روی زمین یخ زده لگد مال کرده اند
چه سخت است برای یک انسان لگد مال شدن احساسش روی برف یخ زده لذت بخش باشد
و چه سخت تر که بدانی آنچه لگد مال می کنی احساس خودت است
و چه سخت تر و سخت تر است که بدانی تمام برف های یخ زده ناشی از یک تنهایی صورتی رنگ است
دیگه پیر شدم عمری نمونده
یه پیر مرد رنجور شدم
عصای دستم گم شده و
اشک چشمم خشک شده
مدتی ست
حسم نیست شده و کمرم خم
نگاهم تار شده و گوش هام کر
قلمم تیز شده و خودمم هیچ شدم
می خندم و می شورم آرزوهای رنگی دوران جونی را
می میرم و می کشم یک انتظار خنده دار را...
بار ها و بارها دیدم از نو تر شدن هر روزه دو لب را
لمیسده شدن دو تن را
عاشق شدن هر روزه کبوتران عشق باز را ....
و متعجب ابر آبی آسمان بی رنگ می گوید :
باشد که شاید عاشق باشند... شاید...

یاد ایام باران های بنفش خوش
که نگاه دو کبوتر مرا یاد عشق جاودانه می انداخت
و اما اکنون پی برده ام
که نگاه دو کبوتر
به پرهای صورتی کبوتر های پشت بام خانه ما بوده ...

حال خوشی ندارم
قدم زنان
نفس زنان
می روم و می دوم به سوی آینه
هیچ چیز در آینه نمایان نیست...
مدت هاست که فراموش کردم...

می خواهم از سنگ بیاموزم
می خواهم از ننگ فرار کنم
می روم منگ در جنگل
می بینم دیوانه مست سیگار در لب
دیوانه هم دیگر باور نمی کند قصه دو کبوتر را
قصه دو کبوتر عاشق در حال پرواز را
می خواهم از سنگ بیاموزم
می خواهم بلیسم برگ های صورتی را
می خواهم بمیرم در خیال های صورتی
می خواهم از سنگ بیاموزم
فقط یک چیز می خواهم
سنگ بودن را
و دیگر هیچ ...

بیزارم از بغض یک عمر حماقت
بیزارم از واژه های تکراری
واژه های کثیف و خفت بار
عشق
دوست داشتن
حال واژه بیزاری و خفت بار را بر زبان قلمم جاری می کنم
عاشقم
عاشق تنهایی
تنهایی که یک عمر است وفا کرده
و تنها بار وفای دنیاست تنهایی
تنهایی دیگر رنگ ننگ بار ندارد
تنهایی دیگر نگاه هوس را با عشق عوض نمی کند
تنهایی دیگر ما را دست مایه بازی های بچه گانه نمی کند
عاشق شو
عاشق یک تنهایی بی رنگ
عاشق یک تنهایی بی ننگ
تنهایی تنها یار با وفای زندگی

ننگ من رنگ من است
آرزویم رفتنم است
صورتی سبز و بنفش
همه توطئه اند
ننگ من رنگ من است
آرزویم دیدن انسان است

خسته ام ای دیوانه مشکی پوش
دیوانه یادش رفت غم دکتر را "که تو را دوست دارد که تو دیگری را دیگری دیگری را "
دیوانه دل داده
دیوانه لب داده
دیوانه تن داده
و اکنون دیوانه مست کرد
فراموش کرد
صورتی سبز و بنفش
همه توطئه اند
مدتی ست دلم تنگ شده
اشکم قهر شده
حسم نیست شده
قلمم می رقصد
کاغذم می میرد
آسمانم ترکم کرد
روح من قایم شد
قلمم با وفا ست اما خسته
خسته از زمزمه ها
زوزه باد
که می نالد و می گرید و می می میرد و می گوید
صورتی سبز و بنفش
همه توطئه اند
ننگ من رنگ من است...

دیشب مرگ به سراغم آمد
دیشب یک حس غریب اشک ریخت
دیشب از ناتوانی در حس خوابم برد
دیشب از خود گریختم
دیشب شهر فاحشه را در خواب دیدم
دیشب حیوانات در قل و زنجیر بودند
دیشب عدالت را در هوای پاک دیدم
دیشب زن همسایه آسوده خوابید
دیشب مرگ به سراغم آمد

و اکنون هوا گرم شد
و حیوانات و جریانات و مهمات تحریک شدند
و تنها بویی مجهول امید را حفظ می کرد
و اکنون هوا گرم شد
مهمات و اشک های گوله برف تحریک شدند
مهمات شهوت پیرمرد عصا به دست
در دست درازی به دختر چادر بر سر گرما را دلنشین کرد
و اشکان گوله برف گرما را شگفت زده کرد
نمی دانم کدام پسندم...
دست درازی به دختر چادر بر سر
یا اشکان آه در قلب
چه تلخ است اشک هایی که در راه یک آب خفت بار ریخته شده
و بوی مجهول کم کم از بین می رفت
بوی انسانیت. . .

می بیند
هر روز و هر شب می بیند عشاق را در آغوش برهنه عشق
هر روز و هر شب می بیند لگد مال شدن حقیقت را در عشق
هر روز و هر شب می بیند گاز گرفتن حیوانات را بر سایه های عدالت
هر روز و هر شب می بیند فرو رفتن عشاق را در لجن زار های ماتم
هر روز و هر شب می بیند دو عاشق چشم در راه دور از هم را
می بیند و می بیند و می بیند
ادعای عشاقی را که هنوز جای دندان هایشان بر سایه های عدالت التیام نیافته...
و متعجب می نگرد و می بیند و می اندیشد که او عاشق است یا ما
می بیند ...
هر روز و هر شب می بیند...

و همین دیروز بود که هنگام خواندن جملات عاشقانه می خندیدم و اما امروز می نویسم :
دوست دارم گریه کنم
خو را به در و دیوار بزنم
فریاد بزنم و بمیرم
گریه به خاطر خوشحالی از احساس بنفشم
به در و دیوار زدن برای رسیدن و لمسیدن احساس پاکت
فریاد زندن برای بیان دوستت دارم
و بمیرم برای تو عشق بنفش من

سیاهی شب در آغوش دریا خفته
باران غوطه در در سکوت مرده
حیوان هراسان احساس را کشته
و هرزگان صورتی می خوردند
می شاشند
می کشند
لبان و جنگل و احساسات گوله برف را
و تنها یک روزنه ماناست که امید زندگی را احیا کرده
روزنه مانا و ماندگار از خود تولید می کند یک نور امید بخش را
یک نور نوید بخش و امیدورانه
یک نور بنفش
روی نیمکت سبز می نشینم

نسیمی آرام می وزد...
نسیمی که سرمای بهاری با خود به همراه دارد
قطران آب در نسیم شلاقی قلقلک وار را به صورتم می زنند...
شلاقی که فاحشه صورتی را در خاک فرو برده و
قلقلکی که یک عشق بنفش را برایم تهفه داده...
و تمام قطرات باران به برتری یک عشق بنفش شهادت می دهند
شهادت می هند
و می خندند
و می نوازند
و می ستایند
عشق بنفش را....
دیدم

لب گرفتن شب را از سیاهی دریا دیدم
اشک های یک گوله برف را در تابستان دیدم
ماهی یخ زده را در حوض خانه دیدم
نگاه های عاشقانه را به بند کفش یک دیوانه دیدم
نگاه مهربان آسمان را دیدم
و اکنون زمان آن رسیده ببینم
ببینم
ببینم خود را
خود را در یک تنهایی صورتی رنگ
خود را در میان معاشقه یک مشت هوس باز
خود را در تاریخی که دیگر تکرار نمی شود
دیدم
لب گرفتن شب را از سیاهی دریا دیدم...
(برگی از خاطرات اندوه بار ۸۹)
( سلام به همه دوستان گلم.فرا رسیدن سال نو رو پیشاپیش به همه شما عزیزان تبریک می گم و امیدوارم در زندگیتون هیچ آرزویی نداشته باشید و فقط و فقط هدف و امید داشته باشید! دوستان خوبم در درجه اول من برای خودم می نویسم و برای ارضاء شدن پاره ای از احساساتم و وقتی می بینم که بسیاری از شما دوستان خوبم با نوشته هام ارتباط برقرار می کنید و از خودندنشون لذت می برید کمی مغرور می شم و به خودم افتخار می کنم.امیدوارم سالی سرشار از هدف های زیبا و رنگا رنگ داشته باشید و اگه تو زندگیتون آرزویی دارید آرزوتون رو تبدیل به هدف کنید تا بتونید بهش برسید چون به نظر من آرزو دست نیافتنی است و هدف دست یافتنی... هموتون رو دوست دارم و امیدوارم در سال ۹۰ به همه اهدافتون برسید.من در سال ۹۰ در ماه بین ۱ الی۴ بار آپ خواهم داشت. دیگه زیاده گویی نمی کنم و آخرین پست سال ۸۹ رو که فقط و فقط برای دل یک سری از دوستان خوش قلم خودم نوشتم تقدیم حضورتون می کنم)

طلوع متفاوت
و این بار هم آفتاب در آسمان سرخ طلوع کرد
اما طلوعی متفاوت و امیدوارانه
طلوعی که به ماهی یخ زده در حوض حیات نو بخشیده
طلوعی که سنگ لهیده را آب کرده
طلوعی که مترسک سرگردان را شگفت زده کرده
طلوعی که قلم مریم پاییزی را از سرمای عشق می رهاند
طلوعی که احساسات یک حس هفتم را تهی از غبار می کند
طلوعی که ترس همیشگی را از فرشته بارونی دور خواهد کرد
طلوعی که بهترین ملودی عشق را می نوازد
طلوعی که دو ذقیقه سکوت تلخ را خواهد شکست
و طلوعی که به یک اشک خندیده
طلوعی که دیگر صورتی را از رنگ تنهایی تهی کرده و نوید فردایی خوش را می دهد
طلوعی متفاوت که چشمان نیمه بازم را کاملا باز کرده
طلوعی که در آن چشمانم با دیدن پنچ نقطه ریز و گنگ
تنها و تنها واژه عشق را در ذهنم پدیدار می کند...
دوست دارم
دوست دارم نگاه عاشق آن دیوانه را که هر روز بند کفشش را می بست درک کنم...
دوست دارم لب گرفتن عشاق را ببینم
دیدم ،اما عشاقی ندیدم...!
دوست دارم به سکوت گوش کنم
اما گوشی ندارم...
دوست دارم حس دریا را ستایش کنم
اما حسی ندارم...
دوست دارم تکرار های کلیشه ای نابود شوند
اما هر روز ادامه می یابند...
دوست دارم
دوست دارم نگاه عاشق آن دیوانه را که هر روز بند کفشش را می بست درک کنم...

به نام آواز های دلنشین خداوند
خدایی که هر روز آواز دلنشینش گوش هایمان را نوازش می کند
خدایی که لبخند آخر شبش نوید فردایی خوب را می دهد
خدایی که امیدوارم آرزو نداشته باشد ما آریایی باشیم، امیدوارم که امیدوار باشد که آریایی باشیم!
خدایی که بیشتر ما بر او خدایی می کنیم ولی هر شب به ما می خندد
خدایی که همیشه ما معترضیم به او، و او همیشه خندان به ما می نگرد
آیا خدا از عشق در ما دمیده؟
چه بنده های عاشقی هستیم ما...
و چه بنده های خدایی...
ای کاش که ما خدایی نکنیم و بگذاریم تا خداوند خدایی کند...
آن هنگام است که
عشق می دانیم یعنی چه...
آن هنگام است که
رنگ کثیف صورتی را زیبا می بینیم
و عشق را عشق می بینیم نه عشق را عشق ...
از چه می توانم بنویسم
از کوله بار حفت بار خاطرات صورتی
یا
از دیوانه ای که با عشق بند کفشش را می بست
از چه می توانم بنویسم
از هجوم حیوانات به خیابان ها
یا
از طوفان در جنگل
دیگر نمی توانم
قلمم شکسته و جوهر پس می دهد
از چه بنویسم
از خدای افسرده
از دل هایی که هر روز از نو عاشق می شوند
و لبانی که هر روز روی هم می روند و
تنانی که هر شب لمسیده می شوند و
روز به سادگی افتادن یک برف از آسمان پایان می یابد
و دوباره فردایی نو و
عشقی دیگر و لبی دیگر و تنی دیگر
و در عجبم که باز
مغرورانه امیدواریم به فردایی روشن با عشق...
از چه می توانم بنویسم...

خواهم رفت...
با وجود آرزویم خواهم رفت...
با وجود قلم عاشقم خواهم رفت...
با اینکه می دانم عاشقم خواهم رفت...
می روم که فراموش شوم و در تاریخ محو...
می روم تا بلکه محسوس شود نبود یک آریایی...
خواهم رفت...
پنجره اتاقم را به روی دختر بالغ همسایه می بندم...
خود را فراموش می کنم و در تاریخ محو...
می روم تا شوم یک نقطه
نقطه و نقطه
ریز و ریز و محو در مسیر
خواهم رفت
بی تفاوت در عشق خواهم رفت
بی تفاوت به عشاقی که روزی برایم سینه سپر می کردند
خواهم رفت...
من دگر نیستم...پوچم...محوم

پیراهن یک فاحشه
قالی من گل ندارد
ابر من باران ندارد
برگ من درخت ندارد
سکوت من دلیل ندارد
نفس من همراه ندارد
و
وجودم حسی ندارد
حس و اما حس
حس یک سنگ لهیده
حس یک دیوانه که لمیده
حس یک کمر که خمیده
حس یک اشک که خندیده
اشک و اشک
اشک یک آهن خندان
اشک یک ابله گریان
اشک یک عاشق احمق
اشک یک پیراهن ...
فاحشه...
فاحشه ای که پیراهن تنهایی به تن کرده، و تنی که هزران تن لمسیده، و حسی که از بی حسی مرگیده و دلی که از سنگ لهیده و وجودی که سرشار از
از یک ابر صورتی ست...!


