داستان امروز
هیولای ترسناک و وحشتناک است
می تازد و می راند و پر شتاب می رود
آنچنان که کاغذ و قلم زار می زنند و
چشمان آسمانم ابریست
هیولای ترسناک و وحشتناک است
می تازد و می راند و پر شتاب می رود
وای به روزی که خدای مهربان چاره ای جز نابودی هیولا نداشته باشد...
او عاشقانه می خندید
هنگامی که می نوشتم خواهم رفت
او مرا نوازش کرد
هنگامی که فرار درد آلود را نگاشتم
هنگام دلتنگی ام از خیابانها
او مرا در آغوش گرفت
در عجبم که من چه می نوشتم و او چه می کرد با من
او عاشقانه مرا دوست دارد
همه مارا دوست دارد
تنها عاشق حقیقی دنیاست
خدا...
دلم تنگ خیابان هاست
بوی سنگک
کاسه آب زلال
ذره ای عشق،محبت،زیبایی
دلم تنگ خیابان هاست
کبوتر،گنجشک،همسایه مهربان
گربه چاق محله
دلم تنگ خیابان هاست
آرزوها،گل مریم،کاغذ رنگارنگ
دلم تنگ خیابان هاست
رفتن و نوشتن و ناله زدن
دلم تنگ خیابان هاست
چوب و چماف و ضربه های محلک
ذره ای خاک
تکه ای تاریکی
اندکی آریایی...
دلم تنگ خیابان هاست
غرغر و گریه و بیزاری
ذره ای دلقک بازی
شادی یک آریایی...
( چه قدر زود گذشت،داشتم به این فکر می کردم روزی که بمیرم آریایی تموم می شه اما این دخمه آریایی پا بر جاست و حکایت قلمم تا به آخر هست،من از نوشتن شرح حال در وبلاگ زیاد خوشم نمیاد،اما آخر سال هست و شاید به رسم خود خواهی،خالی از لطف نباشه که بگم نمی دونم چرا
من از عید ها بی زارم،مخصوصا لحظات نحویل سال نو،حس غریب و بدی دارم لحظه تحویل سال؛ شاید جالب باشه که بگم بیشتر چیزهایی که لحظه تحویل سال می خوام وقتی سال بعدش به خودم یاداور میشم میبینم بیشترش تحقق پیدا نکرده،خب منم همیشه از کلیشه بیزار بودم و امسال تصمیم گرفتم به رسم مبارزه با کلیشه ها در لحظه تحویل سال نو چیزی نخوام....
عزیزانم به رسم دیرینه وبلاگم آپ آخر سالم رو تقدیم می کنم به همه دوستانم،دوستانی که اومدن و دست نوشته ها رو خوندند و گفتند چه مزخرفه،دوستانی که گفتند چه خوب،دوستانی که هیچ نگفتند و دوستانی که من از حضورشون در وبلاگم بی اطلاع ام.این آپ تقدیمتان باد باشد که شاید قلمتان بر امید تر....)
می دانم می دانم
حتی دیگر دوستان پر مهر خوش قلم نای نوشتن ندارند...
می دانم که مریم هنوز در پاییز گرفتار و زندانیست...
می دانم که قلم شکسته توکا حالی برای گریه ندارد...
می دانم زنگی از ته خیار هم تلخ تر شده و
مترسک همچنان سرگردان می گریزد و
آریایی هم در حال فرار از خویش هر روز دور تر و دور تر ، می گریزد
دوستان من
طلوع متفاوت قدیم و
داستان درد آلود دیروز
امروز شده فرار درد آلود،فرار از مهر و معرفت و وفا
عزیزانم
مهربانی برایمان سخت شده و
معرفت ناشناس و
وفاداری خنده دار...
نمی دانم... شاید تنها مرگ باشد که به این بی مهری ها پایان دهد...
پس تا شاید صبر می کنم تا پایان بی مهری ها...
سال نو مبارک
متعجبم
از شرمندگی رخت خوابی که واژه های عاشقانه را به گوش می سپارد
حیرانم
از گستاخی کسانی که ارزان در رخت خواب عشق مبادل می کنند
شاید باید خوشحال بود که در این دوران گران،هست ارزانی که بتوان مبادله کرد
مشمعزم
از بوسه هایی که به آسانی فراموش می شوند و آغوش هایی که هر روز از نو گرم می شوند
نکبت آن رخت خوابی که این جهنم عاشقانه کثیف را متحمل است
مدت هاست که عشق به کثافت کشیده شده
آرزومندم که به کثافت آلوده نشوم...
روزی خواهم رفت که خودم هم باور ندارم
روزی خواهم رفت که ارکیده هم باور نکند
گربه سر کوچه ما ارکیده چاق تر شود
روزی که دیگر هیچ عقده ای بر قلمم فشار نیاورد
خواهم رفت
می روم جایی که گربه های چاق ندارد جایی که
حمال ها دکتر ها و مهندس ها نباشند جایی که
هیچ کس نه وعده می دهد و نه وعید
جایی که به هنگام عبور از خیابان ها نگران جفت پا و ماشین و راه زنان نباشم
جایی که هوا سالم است و کسی به دیگری لبخند نمی زند
جایی که باکره گی معنا ندارد اما ابراز عشق نمی کنند
جایی که می نوشند اما ادعای پاکی ندارند
جایی که هوا از دود سیگار پاک تر است
می روم جایی تا کسی از آشنا نباشد تا وقتی مهری پدید آمد درود بر خدای مهربان فرستم
می روم جایی که به قیمتمان گران است اما به قیمتشان مفت زندگی
می روم جایی که تمام لبخند ها و سرگرمی های زندگی من یادآوری خاطرات
رنگ رنگ دوران آشانا باشد...
من رو بدون آب خفه کردند
من رو بدون کتک کبود کردند
من رو بدون سیخ کور کردند
من رو بای دنیا حرف لال کردند
من رو از من گرفتند
من من نیستم
من من آنها هستم
من دگر نیستم
پوچم
محوم...
در عجبم که
خانواده ها دکتر ها و مهندس ها می خواهند و
هنگامی که دکتر ها و مهندس ها پدید آمدند
حمال هایی می خواهند برای اینکه حداقل دست فرزند در جیبش باشد
در عجبم که کودکان با عروسک های خود چنین نمی کنند که آنها می کنند
در عجبم از "حق انتخابی"که خدا به همه ارزانی داده
بسیار راحت و قدرتمندانه تر از خدا آن را از ما دریغ می کنند
شاید تنها یک چیز باشد که نتوانند دریغ کنند آن مرگ است
در عجبم...
و چه ساده زمان می گذرد
به فاصله یک پلک زدن کل سرنوشت عوض می شود
و کاش به سادگی گذشتن زمان سرنوشت عوض می شد
چه ساده قلمم می گرید و
می میرد
و من شرمسار هستم از سفیدی کاغذم برای سرنوشت تیره ام
چه تضاد ساده ای بین سیاهی سرنوشت و کاغذ سفیدم وجود دارد
ای کاش که همین سادگی پایان یابد تا
آغازی باشد برای رهایی از قلم اسیرم و کاغذ فقیرم و
هجومی به خاک سرد...
می خواهم ، آهسته آهسته بی درد
می بوسم بر لبانش با عشق آهسته اهسته
آهسته آهسته ،تهی دست و زبان بسته
می شمارم روزها را ،
در انتطار دیدن روی ماهش
خواهم رفت
بی تفاوت خواهم رفت
می بندم
بند کفشم را
چشمانم را
درب بدبختی را
می کشم
بر دوشم
کوله بارم را
می کشم
سیگارم را
می خورم
قصه هایم را
بغض هایم را
خواهم رفت
بی تفاوت خواهم رفت
می برم
درد هایم را
زخم هایم را
خاطراتم را
زیر باران
می خندم
کرده هایم را
زندگی هایم را
رنگ هایم را
می گذارم جا
عشق هایم را زیر باران در هوا
خواهم رفت
بی تفاوت خواهم رفت
می رسانم
دست هایم را
بر دهانم
مشت مشت
خاک را
می چشانم رفتن را
خواهم رفت
بی تفاوت در عشق خواهم رفت...
دیگر نیست هوایی که هوسی باشه
دیگر نست راهی که بخواد هدفی باشه و
حسی نیست که بخواد عشقی باشه و
پیراهنی نیست که بخواد صورتی باشه و
حالی نیست برای بستن بند های کفش بنفشم
نیست و نیست و هست دود سیگار
درود بر شرف سیگار که میدانیم تخریب می کند و در آخر هم تخریب می کند...
وای به آنچه نمی دانیم اما تخریب می کند...
می دونی ؟
نه هیچ وقت نمی تونی بدونی
اما بدون
تلخ ترین این است که از شادی
می میری از خنده
هنگامی که در تاریکی
خاک بر تو فشار می آورد و هوایی نیست
می دونی ؟
نه هیچ وقت نمی تونی بدونی...
خواه خواهی
خواه نخواهی
کاغذت تمام شده
قلمت خشکیده
فریادت بود دیروز
نیستی را خوهان بودی
خاه نا خواه امروز نیستی
فریادت بود دیروز
خواهم رفت
خواه ناخواه امروز رفتی...
خواه ناخواه خود خاستی دیروز
پس بنشین و ببین و بمیر در آرزو های رنگا رنگ
چه گشتم چه نگشتم
بر دوشم بود کوله بارم
تکیه ام بر در
چه گفتم چه نگفتم
رد پایش بر زمین بود
نیست شد نفسش در هوا
چه بودم چه نبودم
همین بود و همین بود
چه مرده چه زنده
همین بود و همین بود
چه عاشق چه مجنون
همین بود و همین بود
و خدایا همین بود و همین بود؟
تقدیم به شمعی که می سوزد و انتظار رهایی و فدای خاک شدن را دارد...
بنشین و بنویس بر کاغذ پاره پاره
حکایت پسرک آواره
آسوده
می خنده
دیوانه سنگ دل بر
حماقت پسرک آواره
بنویس بر کاغذ پاره پاره
پسرک نداره چاره
آواره میگرده
دنبال راه چاره
تنها راه رهایی
قبرستون رویاهاست
پسرک آواره
آماده باش
واسه رهایی
رهایی از حماقت
حماقت زندگی...
تقدیم به شمعی که می سوزد و انتظار رهایی و فدای خاک شدن را دارد..
اشک در چشمانم خشکیده و
دلم برای آریایی تنگیده و
احساساتم خاک شده و
گاه می بینم
آبی بیکران آسمان را که به برهنگی کاغذم هشدار می دهد
و قلم اسیرم در تنهایی پوچ روی کاغذ می رقصد
نمی دانم داستان چیست
هر چه هست فقط میدانم " خدا غمگین است "
چه زیباست که عشق تو را به خدا نزدیک می کند و
چه تلخ است که همان عشق خدا را از یادت می برد و
تلخ تر از آن فاصله کوتاه زمانی بین نزدیک شدن و از یاد بردن است...
خدای من
چه لذتی داشت هنگامی که
بوسه ام روی لپ خرگوش بازی گوش
بعد از بیدار شدن از خواب هنوز محسوس بود...
توجه توجه
(دوستان خوب و عزیز،با آغاز و فرا رسیدن سال نو،یک نفر ظاهرا قصد اذیت و آزار
اینجانب رو داره،به طوریکه کامنت های زشت و نا مربوط با نام و آدرس من برای
یک سری از دوستان گذاشته،اطلاع رسانی کردم یه موقع سوء تفاهم نشه.
مرسی)
( به رسم هر سال، آپ آخر سالم را فقط برای دوستانی می نویسم که قلمشان ستودنی است و مهرشان افرزون، باعث افتخار و خوشحالی ست که دوستان پر مهر" همه لینکهای من" یک سال با علاقه دست نوشته های آریایی رو مطالعه کردند و نظرات مختلف دادند. به رسم دیرینه وبلاگم آپ آخر سال رو تقدیم به دوستان پر مهر و خوش قلم می کنم...)
داستان درد آلود
انگار همین دیروز بود که قلمم نوید طلوعی متفاوت
را ارزانی داشت و اما امروز
می نویسم که قلمم از توهم متفاوت نوید می داد.
بسی دشوار است که فقط یک داستان به روایت های مختلف سال به سال
تکرار می شود
بنوس در دیوان روزگار ای جیر جیر که:
مترسک سرگردان ما هنوز حیران می گریزد
و هم درد با توکای عزیز با تلخی
احساسی همچون حس عسل خاتون لحظات کلیشه ای را می گذرانند،تا
شاید گلبرگی خوش بو کمی هوا را برایشان شیرین کند
این نیز بگذرد اما گاهی به آسمان نگاه کن
و باز جای اندکی امید
است که خزان برگ های مریم پاییزی رو به اتمام است.
عزیزانم
چه دشوار است این درد مشترک ما
درد تکرار یک داستان درد آلود کلیشه ای به روایت های متفاوت
اما حضور ما در کنار هم شاید این درد را اندکی التیام بخشد
باشد که امید داشته باشیم
روزی آغاز می شود که پایان یابد زمستان قلممان
سال نو بر شما مبارک...
از رخت خوابی که بوی کثافت به خود گرفته
تا
پیشانی پینه بسته ای که جا نماز خود را شرمسار کرده
از رنگ های زیبا و مختلف
تا
تاری چشمان معشوقه
از اشک های نیست شده
تا
عقده تر شدن لبان تازه سبز شده
از سنگ حیرانی که دختر باکره روی آن نشسته
تا
دفتر خط خطی معلم قلمم دکتر عزیز
همیشه و همیشه سرنوشت این بوده که
آنکه دوست می داری و زبانت از فرط عشق قاصر از بیان و ابرازش بوده
آنکس در جای دگر کاسه همراهش را لبریز از عشق کرده
و همواره این بوده و هست و خواهد بود...
بنشین و بنویس بر کاغد پاره پاره
آوره
بازمانده
بیچاره
افتاده در چاله
تا خورده بی فایده
کاغذ رنگ رنگ
منگ منگ
غلط زنان افتاده در چاله
نوشته هاش
آواره
در چاله
آوازه خان می خندند
می ریزند
نوشته های رنگی
در غبار چاله
بوی فاحشه
بیرون میاد از چاله
می مونه اون تو
تنها یه آرزوی عاشقونه
یه حس غریبونه
کاغذ آواره
بیچاره
بازمانده
در چاله...
صدایی
روحی
وجودی
سرشار از یک لبخند
لبخند چهار پایان
لبخندی که نمایان کرده دندان های صورتی را
دعایی
نیایشی
خواهشی
از یک آینه
از پروردگارش
که تصویر نمایان را محو کند
تف بر سنگ بنفشی که روح را مکیده و کشیده تا
برای هیچ زندگی می کنم و
بر پوچ می خندم و
بر میخ می گریم
در عجبم که هیچ و پوچم نیست شده و
درکفشم میخ رفته و پیرآهنم پاره پاره
روحم چاک چاک وا رفته و در حیاط تیک تاک می کند ساعت و
و نسیمی دینگ دینگ کنان نوید اتمام حیات را می دهد و
کم کم ،نم نمک ،هق هق هق کنان می خندم و
در عجبم که هیچ و پوچم نیست شده...
نمی گذرند نگاه های پر حسرت مدعیان
نمی گذرند حرفهای عاشقانه گلهای رنگارنگ
نمی گذرند رطوبت بوسه های بچه گانه
نمی گذرند یاد ایام باران های نوازش گر
و چه سخت
می گذرند سایه های عدالت بر بام خانه های عشاق
می گذرند ادعای مدعیان عشق باز
وچه سخت تر
می گذرد آنچه در آینه رو به روی خود می دیدیم
می گذرد از آنچه به جسم معنا می دهد
و رنج آور ترین حقیقت تلخ دنیاست که
نمی گذرد که می گذرد نمی گذرد...!
مپندار نگاه دو کبوتر را.....
مپندار لبخند دختر همسایه را ...
مپندار بی خواب های هر شب را...
ادعای عاشقی نکنیم...
بهتر است کمی در عشق با دیده باز بنگریم
آن هنگام است که به راحتی در میابیم
عشاق واقعی چه کسانی هستند...
آن هنگام است که دیگر قلمم شرمسار می شود از یک مشت نوشته های رنگارنگ
ادعای عاشقی نکنیم...
همیشه حسرت داستان های عاشقانه را می خوردم
در آینه ای که روبه رویش ایستاده ام
صدای راه رفتن بر روی برف یخ زده
من را یاد دل های یخ زده ای می اندازد که احساس دیگران را
روی زمین یخ زده لگد مال کرده اند
چه سخت است برای یک انسان لگد مال شدن احساسش روی برف یخ زده لذت بخش باشد
و چه سخت تر که بدانی آنچه لگد مال می کنی احساس خودت است
و چه سخت تر و سخت تر است که بدانی تمام برف های یخ زده ناشی از یک تنهایی صورتی رنگ است
دیگه پیر شدم عمری نمونده
یه پیر مرد رنجور شدم
عصای دستم گم شده و
اشک چشمم خشک شده
مدتی ست
حسم نیست شده و کمرم خم
نگاهم تار شده و گوش هام کر
قلمم تیز شده و خودمم هیچ شدم
می خندم و می شورم آرزوهای رنگی دوران جونی را
می میرم و می کشم یک انتظار خنده دار را...
بار ها و بارها دیدم از نو تر شدن هر روزه دو لب را
لمیسده شدن دو تن را
عاشق شدن هر روزه کبوتران عشق باز را ....
و متعجب ابر آبی آسمان بی رنگ می گوید :
باشد که شاید عاشق باشند... شاید...