دوستان
من زدم به سیم آخر...
زدم به کاری با انجام دادندش به همه اهدافم تئاتر و سینما .... میرسم، وقته اینه که تو به خودت و
اهدافت فکر کنی
تو هم اگه مثل من هدف با ارزشی واسه زندگیت داری یه یا علی به علی آریایی بگو و به من وصل
شو...
در صورت تمایل شماره هاتون رو در قسمت نظرات وبلاگ بزارید تا باهاتون تماس بگیرم.
من که تصمیم رو گرفتم واسه به دست آوردن هر آنچه می خوام همه چیز بستگی به خوت تو داره...
یادت باشه تو اشرف مخلوقاتی ...
علبرضا آریایی بدر
همه ساله من در اسفند برای خوانندگان پست می گذاشتم اما امسال نزاشتم.
شاید بعد از اینکه بیوگرافی مدیریت وبلاگ رو به روز کردم مطالعش کنید دلیلش مشخص بشه.پارسال با همه سختی ها و پستی ها و بلندی ها گذشت و من تصمیم گرفتم آپ اول سال 95 رو تنها به حدیث عاشقانه تقدیم کنم.
"
امرو ز دیروز و حال می گذرد و حال من چگونه است ؟
من هستم خواهم بود با قلبی سر شار از عشق و عشقی سر شار از امید و امیدی سرشار از انگیزه
تماما سنگینی رو روی دوشم حس می کنم که خستگی ها و مرارت های این خستگی همه برایم
شیرین و لذت بخش است.
جان تازه ...روح تازه ...همه و همه نویدی از یک حدیث عاشقانه را می دهند و حدیثی که من فقط از آن
یک چیز را می خواهم.
ایمان و باور و نگرش خوب به آریایی....
"
من نه آرام دارم و نه قرار
من اسیرم
من هیچ نمی فهمم
من دیگر من نیستم
من شدم ما
من نه آرام دارم و نه قرار
من اسیرم در راهم
من فقط یک چیز می خواهم
من معجزه ای ،در من و عشقم،در ما می خواهم......
...
گاهی این سه نقطه هچون بوسه بر دستان خدا معتبر است و دیگر تنهایی جایی برایش نیست
من آماده هستم تو آغوشت را باز کن
آن گونه می آیم که نبود آب را حس نکنند
تا نگویند آب از آب تکان نخورد.....
می نویسم من بر کوله بارش
می گذارم جا در کوله بارش
تا که شاید اندکی صبر آید
بر زمین بگذارد کوله بارش
نفس آید با آه
آه و ناله با اندلی ریزه
ریزه هایی از آب ، از چشمانش
می کند باز کوله بار ش را
می بیند تکه ای کاغذ را
تکه ای اندوه ، اندکی ناله
" با تو خواهم رفت... "
چه ساده ، ساده شد
در عین سادگی پیچیده شد، ساده ساده ، ساده شد
رنج آور است که قربانی یک سادگی شوی و رنج اور تر از آن این است که قربانی و همه احساسات ساده ساده شدند.
بد تر از همه این سادگی ها این است که ساده نویسی را فراموش کنی
ساده ساده ساده...
هیچ ندارم برای گفتن ، اشک ندارم برای ریختن و دلیل ندارم برای عاشق شدن
پس تو عاشقم باش ای خدای صاحب عشق، تو عاشقم باش.....
حسرتم اندکی اشک است
کمکی هق هق
دل تنگم دستانش است روی ماهش است
آغوشش را
تا که آرام شوم می خواهم
پدرم داد قولی
که نشد بشود آنجه می خواهیم
ای آریایی
نمیدانم که کجایی در چه حالی
اما باش
مکند بسپاری جوجه ات رابه فراموشی
پدرم دوستت دارم
طهفه ای آرامش از درون قلبت بسپار در من
...
اینجا کسی صدای منو می شنوه ؟
کسی اینجا نیست ؟
این فقط صدای منه که به گوش می رسه
اینجا کسی صدای منو می شنوه ؟
این فقط صدای منه من فقط من
اینجا فقط صدای منه یعنی من انقدر حرف زدم ؟
اینجا فقط رد پای منه من انقدر راه رفتم ؟
اینجا پر از من شده، من چه کردم با خودم ؟! اینجا هیچ کس نبوده ؟
اینجا کسی صدای منو می شنوه ؟
و بدترین چیز ملامت کردن است.
ملامت کردنی که از پس از یک بی تفاوتی سر به بیرون براود و بدتر از آن
خواستن یک محال از عمق وجود است....
محال دیگر مجال خواستن را نمی رهد و زمان دیگر مجالی برای عمق وجود نمی دهد....
من وقت را هدر دادم و اکنون اوست که مرا هدر می دهد.
قلمم رفته ز دستم حس من رفته ز روحم
عشقم مالم ذهنم با یه مشت خاطراتم هه گی در کاغذم نم ناک کمک کمک رفته اند ز دستم
"دوستانم عزیزم با سلام
قعطعا می دانید آپ آخر سالم به حرمت قدم ها و قلم های پاک صادق شما انجام میدم،من هنوز هم حس غمگین نورزو رو مثله هر سال با خودم به دوش می کشم و دوشم دیگه کم کم سنگین شده،شاید وقت رفتن رسیده.... این آپ فقط تقدیم به شما خوش قلمان عزیز"
کوله بارم سنگین شده و احساساتم فصیل،
خاطراتم یک مشت حسرت و حسرتم یک راز است
مریم پاییزی خزانش به اتمام رسید و اکنون من در زمستان ماندم و اما این باردیگرنه مترسکی سرگردان است و نه خبری
از عاشقانه های توکاست.
دخترم هم با نگاهش تیرباران کرده قلبم را ،اما دیگر حسی نمانده در روحم،
دخترم شاید وقت رفتن رسیده باشد و تو هیچ نگو و فقط با دلی سیر بابا را نگاه کن.
خواهم رفت ...
می روم تا که شاید روزی
حسرتی غمگین
دزدی دوست نما
دوستان مرد نما
نماش عشق را به پایان برسانند.
" دوستان عزیزم تلاش بی ثمرم در شاد نوشتن این آپ بود که همانند دیگر تلاش ها با شکست رو به رو شد، قلمم از دست رفته ام شرمشار است از این تهفه ای غم بار و در انتظار شادی رقص قلم بر کاغذتان هستم. سال نو بر شما مبارک"
آریایی بدر،علیرضا
من نه مال می خواهم و نه منال و نه دارایی
من نه زیبایی می خواهم و نه فریبایی و نه شیدایی
من فقط بودن را می خواهم با یک نان در سر آغازش...
تنهای رهایی بی وفایی
حاصله یه صداقته بی حاصله
بی حاصل مثله بوسه زدن بر سنگ و باز کردن یک مشت می مونه
مشتی که دیگه نایی واسم نزاشت تا آذر با کاغذ و قلمم عشق بازی کنم
یار قدمی و با وفای من
قلم ناز و کاغذ بی همتای من
بگذرید از بی وفایی من و هرچه دوست می دارید بزنید داد و فغان و فریاد ...
گاهی ورق زدن برگ دفتر خاطره و دست نوشته های آریایی و
یادآوری روز های صورتی شاید مفید باشه
مفید باشه واسه این که هر وقت حس تنهایی بهت دست داد،خودتو
داغ کنی و سر به خا بکوبی.
پس خوب ببین و ورق بزن...
امیدوارم نرسد روزی که قلمم برود از دستم
بی وفایی کند و ناله و زاری بی آن که من بدانم ...
امیدوارم نرسد روزی که قلمم برود از دستم
ببندد چشمش را،برهاند کاغذ را
امیدوارم نرسد روزی که قلمم برود از دستم
بکشد زندانی که در آن اندوه است
امیوارم نرسد روزی....
"پی نوشت: دلم واسه مهندس تنگیده "
دل تنگم این روز ها
به دنبال هوا میگیرم، برای تنفس
هوا می خوادم
هوا
می خوام حل شوم در هوا و محو و ریز در هوا
بالاخره روزی خوهد رسید که بروم در هوا و حل شوم و ریز محو
خواهم رفت...
من در اینجا و در آنجا
در آفتاب و زمستان
مات و مبوهوت و حیرانم از این خورشید تابان
من دراین سو و در آن سو
میگریزم از سوسوی نگاهش
نه در این سو نه در آن سو
هیچ ندیدم از خود
من نه هستم نه نیستم
در نگاه آریایی
آریایی آریایی بینداز سایه ات در آفتاب سوزان
بده قلبت را به نگاه عاشق خدای مهربان....
من هنوز دلتنگم و تو را کم دارم آریایی
حسرتم امروز دلتنگی بوسه هایی بر دستان توست آریایی
کاش بودی تا دردم را بر خاک نمی گفتم و خاک را گل نمی کردم آریایی
کاش بودی و تا با هم قدم میزدیم و قلم آریایی
کاش بودی و باز از خدا برایم می گفتی آریایی
کاش بودی و صدای نمازت در گوشم بود آریایی
نیستی و اما بدان هر روز می کشم از نبودن هر روز بد تر از دیروز
بدا به حال فردایم ای آریایی.....
هرچه قدر که میدوم
کم میاورم پاهایم را
پا می خواهم برای دویدن
پاهایم کم آورده اند و زیادند پاهایی که جفت پا زیر پاهایم می اندازند
هر چه قدر که می دوم
کم میاورم پاهایم را
پا می خوام و پا تا با پاهایم سفت و محکم پاپا کنیم و له کنیم رد پاهای
چهارپایان را
هرچه قدر که میدوم
کم میاورم پاهایم را..
بابا
همیشه تو برایم می نوشتی اما حال می مینویسم برایت
تو چه آب شدی پیر شدی ناز شدی
بابایی
من نه از تو پول می خواهم و نه مال منالی و دارایی
من دستانت را می خواهم
سایه ات را می خواهم
و میدانم که امشب کس نداری تا بفشارد دستانت را
اما بدان من در خیال تو بوسه می زنم بر دستانت
شاد باش به امید دیدار من و رضایت آسمانت
راه را برای دیدنم هم وار کن
خدای مهربان پشت و پناهت
....
روزت مبارک بابا
عزیز دل بابا
نمی داانم چرا؟
تو بگو چرا؟
تو می دانی چرا؟
چرا هر چه می کنم و خود رابه در و دیوار می زنم
هر چه قلمم را رها می کنم در سرمای تابستان
فقط و فقط به سمت و سوی تو قلمم می رود.
عشق من
عزیز تر از جانم
هر شب می بینم در خواب نگاه معصومانه تو را
تو چه کردی با دل من؟
دلم را که اسیر کرده ای و فلمم را حبس کردی در زندان خیالم
الهی جانم به قربان چشمان همچون دریایی ات
بیا و بابا را از تنهایی دربیار
بیا
بابا هر چه را که ندارد و دارد فدای تار موی تو کند
بیا عزیز دل بابا
ناز گل بابا
هیچ ظلمی بدتر از این نیست که قلمم را به حبس بردی و قلبم را در مدح و ستایش خود ربوده ای
بیا و بابا را بیش از بیش در اسارت خود آب نکن
بیا و نگذار که حسرت آغوش ات را به گور برم و بغض ات گرمی آغوشم ام باشد
تمام تنهایی هایم و اسارتم
فدای یک نگاه تو
بیا
از خدا می خواهم که بیایی و بیایی و بربایی...
...
کس ندارم بزنم حرفم را
کس ندارم بزنم نالم را
حرفم را نالم را می کنم در خاک زیر
کوله بارم بر دوش
انتظارم مرگ است
تا که شاید پایان یابد
این همه بی مهری ، ضربه و مشت و آرزو های رنگ رنگی
کاغذم از کاه قلمم از آه
آه و وای و این همه ناله ، خسته و ویران گشته
قلب من اینجاست ، عشق من اندوه بار می گرید
دخترم مرگ حق است
تا تو هستی تا من هستم
بده دست در دست
تا کنم من لمست تا که شاید روزی
حست بغض ات
نشود دلتنگی
کس ندارم بزنم حرفم را
کس ندارم بزنم نالم را ...
امسال هم گذشت و به رسم دیرینه وبلاگم پست آخر سالم رو تقدیم به همه دوستان و هم لینکی های عزیز می کنم اما این
بار با یک تفاوت،امسال علاوه بر دوستان و هم لینکیهای عزیز ،پست جدیدم رو به دختر عزیزم هم تقدیم می کنم.
عزیز تر از جانم
صبح و شب و در تمام لحظات، تو را در وجودم حس و لمس می کنم...
عزیز دل بابا
تمام انرژی و انگیزه و تلاش های بابا برای آزادی توست
آزادی تو در انتخاب های آینده ات
بدان و شک نکن من در تمام انتخاب هایت پشت تو خواهم بود
اما به یاد داشته باش
در راستای یک هدف مشخص و با توکل به خداست که می توانی انتخاب های درستی داشته باشی
عزیز تر از جانم
بدان تمام عمرم را فدای به ثمر رسیدن تو خواهم کرد
تا عسل خاتونی زیبا و جسور برای خود بشوی و به دور از سرگردانی به راه خود ادامه دهی
راهی که توکای عزیز هنوز برایش به دشواری قلم می زند.
دلبندم
تمام فشار ها و سرما ها و تمام بی مهری ها را با یاد آغوش گرم تو سپری می کنم
به یاد دستان گرم بابا باش و
تا می توانی دستانم را بفشار
تا روزی و در جایی و در لحظه تحویل سال نو
گرمی دستانم ،آرزویت نباشد
آرزویی که سالهاست من دارم...
سال نو مبارک...
خیلی وقته که حسی ندارم
مدت هاست که نگاهی هم به آینه ننداختم
فکر کنم همین دیروز بود ،نه دو روز پیش،نمیدونم شایدم،ماه پیش،داشتم تو سرما با نگاه خیره به دور
دست قدم می زدم،غرق
در رویاها و آرزو های تو خالیم بودیم که با سر افتادم تو چاله آب،این بار کسی هلم نداده بود
حواس پرتی خودم بود،از جام که بلند شدم نگاهم افتاد به چاله آب،خودم رو در آب دیدم،
بعد از مدت ها احساس بهم دست داد،احساس غم و گریه، احساس دلتنگی
" من چه قدر عوض شدم،چه پیر شدم،موهام سفید شده و قلبم لبریز از آه"
با نگاه به دو دست و غرق در افکار تو خالی،ادامه دادم به قدم زدنم...
کاغذم سفبد خواهد ماند
قلمم بی رنگ
قلب من بی عشق
آسمانم بی باران
حسرتم اندکی خیسی ، تکه ای نم ناک است
مات و مبهوتم از این همه بی پروایی،گستاخی و پر رویی
ادعای تو خالی و چشمک های معنا دار
کاغذم سفید خواهد ماند
قلمم بی رنگ
نفسم پر درد
کاغذم سفید خواهد ماند...
خسته ام از آزادی،این همه شادی
مال و منال و این همه دارایی
خسته ام از زیبایی،لب غنچه
چشم سبز و این همه مهربانی
دلم دود می خواهد
سیگار و قلیان و اندکی بی پروایی
دلم یک شهر می خواهد
حیوانات و زخم های یک شلاق
ضربه و پتک و اندکی زور گویی
خسته ام از آزادی،این همه شادی
مال و منال و این همه دارایی...!
دلم پاهایت را می خوهد که روی کمرم بالا و پایین بپری
عزیز دل
هر دری را که باز می کنم تو پشت آن ایستادی و لبخند می زنی
لبخندی که یک دنیا را به من می دهد
و تمام خاطرات رنگی و تلخ و شیرینم را از یاد می برد
دختر ناز من
عزیز دل بابا به یا داشته باش که
سعادت و رستگاری من رسیدن تو به هدف ات است، هدفی که خود برای خود تعیین می کنی نه من برای تو...!
اما برای رسیدن به هدفت به یاد داشته باش
هر چه قدر از دیگران دل بری می کنی مهم نیست اما آنگونه مردانه باش که هیچ کس اجازه بیان
احساسش را به تو نداشته باشد الا همسر آینده ات...!
از خدا می خواهم که اولین عشق ات همسر آینده تو باشد
عزیز تر از جانم
دختر ناز بابا
بابا
نه عشقی می خواهد و نه هوای نسیم آلود و نه بهشتی
تنها لبخند تو را می خوهد تا بتواند زمانی برای مرگ داشته باشد
پس بخند دختر گلم
بدان که خنده های تو حتی امروز که فقط در خیال منی تمام عشق هایم را از یادم می برد به جز یک عشق
عشق به خالق تو عزیز دلم....
دلم بچه می خواهد
دختر سه ساله ناز بابا-عزیز دل بابا
شاید با در آغوش گرفتن بچه نداشته ام آرام بگیرم
عزیز تر از جانم
زندگی را از دیگران بیاموز اما به دیگران نیندیش چون به سن من نمی رسی
عزیز تر از جانم
گرمای دستانی را که حس می کنی به خاطر بسپار
شاید که فردا از شدت سرما آرزویت گرمی دستانم باشد
عزیز تر از جانم
آنچه خود می خواهی شو نه آنچه من می خواهم
اما در راستای یک هدف.
هیچگاه خودت را به دستان مدعیان همسایه مسپار که حماقت است
خودت را به یاد گرمی دستان من
بزرگی خدای مهربان من
سفتی وسخت پوشی خود بسپار
دخترم
با این که کودکی اما بدان
مرد و مرد تر از صد ها مرد نمای همسایه هستی
پس مرد کوچکم
دختر عسلم
تو را ستایش می کنم،با آن که زاییده خیالم بودی اما بدان که
از رقص قلمم بر خیال کاغذم آرام شدم
کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگی من شکستن نوک مدادم باشد....
خواهم رفت
با سیگار در لب ،قصه در قلب
خواهم رفت
با روح مکیده و عشق بریده
بی تفاوت در عشق خواهم رفت
می روم تا نباشم
می کشم بر دوشم تا نباشد خاطراتم
می برم از ذهنم عشقم را تا نباشد در یادم
خواهم رفت
بی تفاوت در عشق خواهم رفت
می روم تا نباشم
می روم تا نباشد قصه ای افسوس آلود بر خدایم
می روم تا نباشم
در زمین در هوا در خاک
خواهم رفت...
رد پایم اشک خواهد ریخت برای کفش هایم، برای رفته هایش
کفش هایم اشک خواهد ریخت برای پاهایم؛ برای دست هایم
دست هایم برای لمس هایش
لمس هایش برای عشق هایم
گل مریم
صورتی
سبز و بنفش
توطعه پیر زن قصه من...
خواهم رفت
رد پایم اشک خواهد ریخت...
من خدا را دارم
اما در وب چه می کنم
من خدا را دارم
رخت خوابم چه می گوید
من خدا را دارم
اما اعصاب را ندارم
من خدا را دارم
اما چشمان باز را ندارم
خدا من را درد
اما یک دنیا قصه دارد...