-
هیولا
پنجشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1392 11:21
داستان امروز هیولای ترسناک و وحشتناک است می تازد و می راند و پر شتاب می رود آنچنان که کاغذ و قلم زار می زنند و چشمان آسمانم ابریست هیولای ترسناک و وحشتناک است می تازد و می راند و پر شتاب می رود وای به روزی که خدای مهربان چاره ای جز نابودی هیولا نداشته باشد...
-
عاشقانه ها
یکشنبه 25 فروردینماه سال 1392 17:04
او عاشقانه می خندید هنگامی که می نوشتم خواهم رفت او مرا نوازش کرد هنگامی که فرار درد آلود را نگاشتم هنگام دلتنگی ام از خیابانها او مرا در آغوش گرفت در عجبم که من چه می نوشتم و او چه می کرد با من او عاشقانه مرا دوست دارد همه مارا دوست دارد تنها عاشق حقیقی دنیاست خدا...
-
دلم تنگ خیابان هاست...
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 15:30
دلم تنگ خیابان هاست بوی سنگک کاسه آب زلال ذره ای عشق،محبت،زیبایی دلم تنگ خیابان هاست کبوتر،گنجشک،همسایه مهربان گربه چاق محله دلم تنگ خیابان هاست آرزوها،گل مریم،کاغذ رنگارنگ دلم تنگ خیابان هاست رفتن و نوشتن و ناله زدن دلم تنگ خیابان هاست چوب و چماف و ضربه های محلک ذره ای خاک تکه ای تاریکی اندکی آریایی... دلم تنگ خیابان...
-
فرار درد آلود
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 08:56
( چه قدر زود گذشت،داشتم به این فکر می کردم روزی که بمیرم آریایی تموم می شه اما این دخمه آریایی پا بر جاست و حکایت قلمم تا به آخر هست،من از نوشتن شرح حال در وبلاگ زیاد خوشم نمیاد،اما آخر سال هست و شاید به رسم خود خواهی،خالی از لطف نباشه که بگم نمی دونم چرا من از عید ها بی زارم،مخصوصا لحظات نحویل سال نو،حس غریب و بدی...
-
رخت خواب نکبت
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 16:22
متعجبم از شرمندگی رخت خوابی که واژه های عاشقانه را به گوش می سپارد حیرانم از گستاخی کسانی که ارزان در رخت خواب عشق مبادل می کنند شاید باید خوشحال بود که در این دوران گران،هست ارزانی که بتوان مبادله کرد مشمعزم از بوسه هایی که به آسانی فراموش می شوند و آغوش هایی که هر روز از نو گرم می شوند نکبت آن رخت خوابی که این جهنم...
-
پیاده روی
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1391 09:27
و خدای مهربان چنان می کند که گربه های ولگرد خیابانها هم حاضر به پیاده روی با تو نخواهند شد...
-
خواهم رفت (3)
جمعه 22 دیماه سال 1391 12:45
روزی خواهم رفت که خودم هم باور ندارم روزی خواهم رفت که ارکیده هم باور نکند گربه سر کوچه ما ارکیده چاق تر شود روزی که دیگر هیچ عقده ای بر قلمم فشار نیاورد خواهم رفت می روم جایی که گربه های چاق ندارد جایی که حمال ها دکتر ها و مهندس ها نباشند جایی که هیچ کس نه وعده می دهد و نه وعید جایی که به هنگام عبور از خیابان ها...
-
من آنها
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 11:50
من رو بدون آب خفه کردند من رو بدون کتک کبود کردند من رو بدون سیخ کور کردند من رو بای دنیا حرف لال کردند من رو از من گرفتند من من نیستم من من آنها هستم من دگر نیستم پوچم محوم...
-
در عجبم...
شنبه 9 دیماه سال 1391 20:51
در عجبم که خانواده ها دکتر ها و مهندس ها می خواهند و هنگامی که دکتر ها و مهندس ها پدید آمدند حمال هایی می خواهند برای اینکه حداقل دست فرزند در جیبش باشد در عجبم که کودکان با عروسک های خود چنین نمی کنند که آنها می کنند در عجبم از " حق انتخابی "که خدا به همه ارزانی داده بسیار راحت و قدرتمندانه تر از خدا آن را...
-
ساده...
چهارشنبه 6 دیماه سال 1391 23:17
و چه ساده زمان می گذرد به فاصله یک پلک زدن کل سرنوشت عوض می شود و کاش به سادگی گذشتن زمان سرنوشت عوض می شد چه ساده قلمم می گرید و می میرد و من شرمسار هستم از سفیدی کاغذم برای سرنوشت تیره ام چه تضاد ساده ای بین سیاهی سرنوشت و کاغذ سفیدم وجود دارد ای کاش که همین سادگی پایان یابد تا آغازی باشد برای رهایی از قلم اسیرم و...
-
آهسته آهسته
یکشنبه 19 آذرماه سال 1391 19:47
می خواهم ، آهسته آهسته بی درد می بوسم بر لبانش با عشق آهسته اهسته آهسته آهسته ،تهی دست و زبان بسته می شمارم روزها را ، در انتطار دیدن روی ماهش بوسیدن روی لبانش پ با عشق می شمارم روز ها را روزها را در انتظار بایان یک آغاز شاید می خواهم ، آهسته آهسته بی درد مرگ را...
-
خواهم رفت (2)
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1391 18:29
خواهم رفت بی تفاوت خواهم رفت می بندم بند کفشم را چشمانم را درب بدبختی را می کشم بر دوشم کوله بارم را می کشم سیگارم را می خورم قصه هایم را بغض هایم را خواهم رفت بی تفاوت خواهم رفت می برم درد هایم را زخم هایم را خاطراتم را زیر باران می خندم کرده هایم را زندگی هایم را رنگ هایم را می گذارم جا عشق هایم را زیر باران در هوا...
-
نیست و هست
دوشنبه 15 آبانماه سال 1391 22:33
دیگر نیست هوایی که هوسی باشه دیگر نست راهی که بخواد هدفی باشه و حسی نیست که بخواد عشقی باشه و پیراهنی نیست که بخواد صورتی باشه و حالی نیست برای بستن بند های کفش بنفشم نیست و نیست و هست دود سیگار درود بر شرف سیگار که میدانیم تخریب می کند و در آخر هم تخریب می کند... وای به آنچه نمی دانیم اما تخریب می کند...
-
میدونی ؟ نه هیچ وقت نمی تونی بدونی
شنبه 22 مهرماه سال 1391 19:11
می دونی ؟ نه هیچ وقت نمی تونی بدونی اما بدون تلخ ترین این است که از شادی می میری از خنده هنگامی که در تاریکی خاک بر تو فشار می آورد و هوایی نیست می دونی ؟ نه هیچ وقت نمی تونی بدونی...
-
خواه نا خواه
شنبه 11 شهریورماه سال 1391 23:02
خواه خواهی خواه نخواهی کاغذت تمام شده قلمت خشکیده فریادت بود دیروز نیستی را خوهان بودی خاه نا خواه امروز نیستی فریادت بود دیروز خواهم رفت خواه ناخواه امروز رفتی... خواه ناخواه خود خاستی دیروز پس بنشین و ببین و بمیر در آرزو های رنگا رنگ
-
همین بود و همین بود...
دوشنبه 26 تیرماه سال 1391 23:25
چه گشتم چه نگشتم بر دوشم بود کوله بارم تکیه ام بر در چه گفتم چه نگفتم رد پایش بر زمین بود نیست شد نفسش در هوا چه بودم چه نبودم همین بود و همین بود چه مرده چه زنده همین بود و همین بود چه عاشق چه مجنون همین بود و همین بود و خدایا همین بود و همین بود؟
-
تقدیم به شمعی که می سوزد و انتظار رهایی و فدای خاک شدن را دارد..
جمعه 26 خردادماه سال 1391 14:47
تقدیم به شمعی که می سوزد و انتظار رهایی و فدای خاک شدن را دارد... بنشین و بنویس بر کاغذ پاره پاره حکایت پسرک آواره آسوده می خنده دیوانه سنگ دل بر حماقت پسرک آواره بنویس بر کاغذ پاره پاره پسرک نداره چاره آواره میگرده دنبال راه چاره تنها راه رهایی قبرستون رویاهاست پسرک آواره آماده باش واسه رهایی رهایی از حماقت حماقت...
-
خدا غمگین است
جمعه 5 خردادماه سال 1391 12:30
اشک در چشمانم خشکیده و دلم برای آریایی تنگیده و احساساتم خاک شده و گاه می بینم آبی بیکران آسمان را که به برهنگی کاغذم هشدار می دهد و قلم اسیرم در تنهایی پوچ روی کاغذ می رقصد نمی دانم داستان چیست هر چه هست فقط میدانم " خدا غمگین است "
-
زیبا و تلخ
جمعه 15 اردیبهشتماه سال 1391 12:39
چه زیباست که عشق تو را به خدا نزدیک می کند و چه تلخ است که همان عشق خدا را از یادت می برد و تلخ تر از آن فاصله کوتاه زمانی بین نزدیک شدن و از یاد بردن است...
-
خواب خرگوشی
جمعه 18 فروردینماه سال 1391 12:25
خدای من چه لذتی داشت هنگامی که بوسه ام روی لپ خرگوش بازی گوش بعد از بیدار شدن از خواب هنوز محسوس بود...
-
داستان درد آلود
یکشنبه 28 اسفندماه سال 1390 21:18
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA توجه توجه (دوستان خوب و عزیز،با آغاز و فرا رسیدن سال نو،یک نفر ظاهرا قصد اذیت و آزار اینجانب رو داره،به طوریکه کامنت های زشت و نا مربوط با نام و آدرس من برای یک سری از دوستان گذاشته،اطلاع رسانی کردم یه موقع سوء تفاهم نشه. مرسی) ( به رسم هر سال، آپ آخر سالم را فقط برای...
-
از...
شنبه 22 بهمنماه سال 1390 12:48
از رخت خوابی که بوی کثافت به خود گرفته تا پیشانی پینه بسته ای که جا نماز خود را شرمسار کرده از رنگ های زیبا و مختلف تا تاری چشمان معشوقه از اشک های نیست شده تا عقده تر شدن لبان تازه سبز شده از سنگ حیرانی که دختر باکره روی آن نشسته تا دفتر خط خطی معلم قلمم دکتر عزیز همیشه و همیشه سرنوشت این بوده که آنکه دوست می داری و...
-
کاغذ آواره/حس عاشقانه
چهارشنبه 12 بهمنماه سال 1390 15:34
بنشین و بنویس بر کاغد پاره پاره آوره بازمانده بیچاره افتاده در چاله تا خورده بی فایده کاغذ رنگ رنگ منگ منگ غلط زنان افتاده در چاله نوشته هاش آواره در چاله آوازه خان می خندند می ریزند نوشته های رنگی در غبار چاله بوی فاحشه بیرون میاد از چاله می مونه اون تو تنها یه آرزوی عاشقونه یه حس غریبونه کاغذ آواره بیچاره بازمانده...
-
حماقت
جمعه 16 دیماه سال 1390 16:12
صدایی روحی وجودی سرشار از یک لبخند لبخند چهار پایان لبخندی که نمایان کرده دندان های صورتی را دعایی نیایشی خواهشی از یک آینه از پروردگارش که تصویر نمایان را محو کند تف بر سنگ بنفشی که روح را مکیده و کشیده تا حماقت باز کردن بندهای صورتی کفش یک فاحشه...
-
هیچ و پوچ
سهشنبه 6 دیماه سال 1390 18:14
برای هیچ زندگی می کنم و بر پوچ می خندم و بر میخ می گریم در عجبم که هیچ و پوچم نیست شده و درکفشم میخ رفته و پیرآهنم پاره پاره روحم چاک چاک وا رفته و در حیاط تیک تاک می کند ساعت و و نسیمی دینگ دینگ کنان نوید اتمام حیات را می دهد و کم کم ،نم نمک ،هق هق هق کنان می خندم و در عجبم که هیچ و پوچم نیست شده...
-
نمی گذرد که می گذرد نمی گذرد
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 20:13
نمی گذرند نگاه های پر حسرت مدعیان نمی گذرند حرفهای عاشقانه گلهای رنگارنگ نمی گذرند رطوبت بوسه های بچه گانه نمی گذرند یاد ایام باران های نوازش گر و چه سخت می گذرند سایه های عدالت بر بام خانه های عشاق می گذرند ادعای مدعیان عشق باز وچه سخت تر می گذرد آنچه در آینه رو به روی خود می دیدیم می گذرد از آنچه به جسم معنا می دهد...
-
ادعای عاشقی نکنیم
دوشنبه 14 آذرماه سال 1390 13:27
مپندار نگاه دو کبوتر را..... مپندار لبخند دختر همسایه را ... مپندار بی خواب های هر شب را... ادعای عاشقی نکنیم... بهتر است کمی در عشق با دیده باز بنگریم آن هنگام است که به راحتی در میابیم عشاق واقعی چه کسانی هستند... آن هنگام است که دیگر قلمم شرمسار می شود از یک مشت نوشته های رنگارنگ ادعای عاشقی نکنیم...
-
غریبه
سهشنبه 1 آذرماه سال 1390 18:19
همیشه حسرت داستان های عاشقانه را می خوردم آن هنگام که حسرتم تمام شد نمی دانستم دست مایه بازی های بچه گانه شدم در آینه ای که روبه رویش ایستاده ام غریبه ای ناشناس را می بینم غریبه ای که از دیدنش وحشت زده ام...
-
برف یخ زده
چهارشنبه 18 آبانماه سال 1390 21:06
صدای راه رفتن بر روی برف یخ زده من را یاد دل های یخ زده ای می اندازد که احساس دیگران را روی زمین یخ زده لگد مال کرده اند چه سخت است برای یک انسان لگد مال شدن احساسش روی برف یخ زده لذت بخش باشد و چه سخت تر که بدانی آنچه لگد مال می کنی احساس خودت است و چه سخت تر و سخت تر است که بدانی تمام برف های یخ زده ناشی از یک...
-
کبوتران عشق باز
پنجشنبه 12 آبانماه سال 1390 20:22
دیگه پیر شدم عمری نمونده یه پیر مرد رنجور شدم عصای دستم گم شده و اشک چشمم خشک شده مدتی ست حسم نیست شده و کمرم خم نگاهم تار شده و گوش هام کر قلمم تیز شده و خودمم هیچ شدم می خندم و می شورم آرزوهای رنگی دوران جونی را می میرم و می کشم یک انتظار خنده دار را... بار ها و بارها دیدم از نو تر شدن هر روزه دو لب را لمیسده شدن دو...